آره خوب ، اگه منم بودم از شدت خوشحالی خودکشی می کردم. مگه از زندگی چی می خواست؟ حیونکی فقط یه جای مناسب برای زندگی یه محیط آروم و بدون دردسر می خواست. اکثراً هم که ازش می ترسیدن. بله ... منم بودم خوشی میزد زیر دلم خودمو می کشتم.
همه چی از یک جمله توسط یکی از دوستان شهرستانیم شروع شد : "ای بابا ، موشهای اینجا که بزرگتر و بیشتر از آدماشه."
من نمی دونم چرا مسئولین اینهمه کمیاب شدن. تماسهای زیادی با یکی از مسئولین شهرداری گرفتم. تعداد این تماسها طوری بود که دیگه منشی اون مسئول محترم منو میشناخت. بالاخره یه روز پیدا شد که مسئول محترم در دفتر کارش حضور داشته باشه. نتیجه ی مشورت کوتاهی که منشی با مسئول عزیز داشتن این بود که :"ایشون وقت صحبت کردن با شما رو ندارن."
آره دیگه مسئولین عزیز انقدر درگیر آبادانی و رسیدگی به کارهای شهرمون هستند که حتی 5 دقیقه هم وقت برای صحبت کردن با یه همشهری که چندتا سوال کوچیک داره ، ندارن.
بعد می گن چرا موشهامون اینهمه بزرگ و پرانرژی هستند. نه هرس می خورن نه ترسی از شهرداری دارن. با خودشون می گن:" هووووووو... شهرداری سال 78 یه سم پاشی کرده، هر سال هم برنامه برای کشتنمون می کشه و هیچ خبری نیست."
روزانه شاهد خودکشی موشها در خیابان ها ، مراکز عمومی و حتی نانوایی ها هستیم.
نمونه ای از خودکشی با جویدن سیم برق
درضمن غیبت چند ماهه ی منو ببخشید...


لینک ثابت
